تبليغاتX
روز نوشت
>
 

-  لابد لازم است که می سازم ! جان ِ سگ که ندارم ! اصلن بگذار از هم بپاشد ، چه اهمیتی دارد ؟ مهم همین جانی است که می کنم ! جانی که می کند ! بلند شو رفیق ، بلند شو ...

اثر سعید آقام علی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:57  توسط سعید آقام علی  | 

  

 

 اثر استاد علی اکبر صنعتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:29  توسط سعید آقام علی  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 0:3  توسط سعید آقام علی  | 

 

اثر سعید آقام علی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:51  توسط سعید آقام علی  | 

اثر سعید آقام علی
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 22:59  توسط سعید آقام علی  | 

من کشاورزم ، بنده ی خاک

کارگرم ، زر خرید ماشین

مهاجرم ، خدمت گزار شما همه !

من مردمم : نگران ، گرسنه ، شوربخت

که با وجود رویای آزادی و برابری هنوز محتاج کفی نانم ...

رفقا ! ما در جهانی رعب انگیز شروع به حیات کردیم . ما در سرزمینی تولد یافتیم که پس از یک قرن مبارزه برای آزادی تنها به قطر میله های قفسش افزوده شده است . ما متولدین دهه شصت هستیم و کم نیستند از ما که در تابستان شصت و هفت به دنیا آمده اند ! بعید نیست دقیقن همان لحظه ای که شیون حیات سر می دادیم ، سلاخی تیر خلاصی را بر سر آزادی خواهی شلیک می کرد تا گورستان خاوران لکه ی سرخی شود بر تاریخ ما ... قصه پایان نیافته است . کودکان هنوزهم  در سرزمینی به دنیا می آیند که آزادی خواهانش در زندان روزگار می گذرانند . رفقایی که به جرم تلاش برای داشتن زندگی انسانی تر و مبارزه برای دنیایی خالی از ظلم و استثمار پشت دیوارهای سبز رنگ بتنی بند 209 اوین ، مورد آزار و شکنجه قرار گرفته اند . اما نمی شود برای رهایی  به انتظار عروج این کودکان نشست چرا که اگر چنین خیزشی امکان داشت ، شما نیز می بایست ققنوس وار از خاکستر مردگان خاوران به پا می خواستید . رفقا ! ما این موقعیت تاریخی را داریم که یک سرکوب عریان را از سوی مجریان قانون ناظر باشیم . مجریان نظم عمومی ، امنیت ملی ، حافظان تمام مفاهیم اسطوره گشته ی جامعه ی سرمایه داری . این رسالتی تاریخی بر دوش ما می گذارد تا چون سنگربانان آگاهی علیه منطق ضد انسانی جهان امروز بشوریم . 

ارعاب ، تهدید ، زندان ، شکنجه و اعدام ! همه ابزاریند لازم برای حفظ وضعیت موجود و نمی شود با پذیرش این منطق بیمار انتظار داشت ، عوامل سرکوب از جامعه حذف شوند .

مادامی که منطق مالکیت خصوصی و قانون سود و سرمایه بر بازار حاکم است نمی شود  چشم امید داشت که کارگران معترض از سوی نیروهای انتطامی مورد حمله قرار نگیرند ، تا زمانی که عقلانیت بازار می شود دزدیدن نیروی کار کارگران نمی توان متوقع بود که به جای کارگران هفت تپه ، عاملان استثمار مورد محاکمه قرار گیرند ، چرا که یک اعتصاب کارگری نشانه ای است از تضاد کار و سرمایه  و برای دوام منطق بازار لازم است که بر این تضاد سرپوش گذاشته شود . پس چه طور می شود خواهان از بین رفتن نهادهای سرکوب شد وقتی مجری نظم موجود برای رفع تضادهای درون جامعه ، نیاز مبرم به سرکوب دارد . اگر رفقای ما در بند هستند ، اگر زندان ها پر است از فعالین سیاسی ، وظیفه ی ماست که پیش از اعمال فشار برای رهایی این انسان های  آزاده به عامل تضاد بیندیشیم . تضاد آزادی با جامعه ای دربند ، تضاد برابری با حکومت سرمایه .

اگر چه  نهاد حاکم  مجبور است  در برابر فشارهای اجتماعی عقب بنشیند و حداقل بعضی از این رفقا را آزاد کند  ، اما آیا با آزادی این رفقا رسالت ما به انجام رسیده است ؟ آیا با آزادی یک زندانی سیاسی تضاد عامل سرکوب از بین می رود ؟ به طور قاطع باید گفت : خیر ! این تضادها همچنان به قوت خود باقی است و در لایه های مختلفی مورد سرکوب قرار می گیرند ! پس خطاب به شما رفقا ! فریاد می کنم ؛  برای رهایی از آفت سرکوب برای جهانی انسانی تر تلاش کنید ! جهانی استوار بر پایه ی آزادی و برابری ! جهانی خالی از استثمار و سرکوب ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 19:23  توسط سعید آقام علی  | 

محمد پور عبدالله را حدود ساعت هفت صبح روز بیست و چهارم بهمن دستگیر کردند . این خبر را به اشکال مختلف می شود لفت و لعاب داد ، اما واقع امر این است که تعرض جمهوری اسلامی به نیروهای آزادی خواه و برابری طلب نیاز به اثبات ندارد و هر تلاشی برای خبر سازی و تبلیغات به نوعی عبث جلوه می کند . به یاد دارم ٬ زمانی تعلیق ٬ اخراج ٬ ارعاب و احکام انضباطی برای دانشجویان به عنوان مهم ترین پروپاگاند خبری مورد استفاده قرار می گرفت ٬ اما اکنون دیگر این اخبار به مثابه امری طبیعی دیگر توان جلب توجه را ندارند . دستگیری و زندان نیز در تداوم خود از این امر مستثنا نیست و به سادگی تبدیل به اخبار روزمره می گردد . همین طور که در گذشته ای نه چندان دور ٬ قتل و اعدام آزادی خواهان به اخباری در ردیف اخبار هواشناسی قرار گرفت . از خود بیگانی عمومی ، مسخ تدریجی و تلاش برای آدابته شدن با شرایط مسیری است که ما را به سوی بربریت سوق می دهد . هر روزه به ما توصیه می شود تا از دیوانگی دست برداریم . هر لحظه هستند انسانهایی که تلاش می کنند تا ما را آگاه کنند از آنچه برسر مان می آید و کوچکترین واکنشی را در اجتماع بوجود نمی آورد ٬ تا به ما بفهمانند که چیزی بیش از گوشت قربانی نیستیم . این تلاشی است که اجتماع برای رفع مسئولیت از خود در پیش می گیرد !  تلاشی برای فرار از خود . موانع را از سر راه ماشین آدم کشی بر می دارند تا در برابر سکوت خود احساس عذاب نکنند و اگر کسی این منطق را نپذیرد ٬ متهم به جنون می شود ... گیرم جنونی مقدس که او را تبدیل به اسطوره ای دست نیافتنی می کند . دامی بزرگ برای قرطینه کردن انسانیت و توجیه بربریت . بهترین راه سرکوبِ مبارزینی که برای  اسطوره زدایی از اجتماع خود به پا خواسته اند تبدیل آنان به اسطوره است . ما دچار جنون نیستیم . نپذیرفتن آگاهی کاذب شما تلاشی است برای زنده ماندن آگاهی و این تنها راهی است که می تواند مسخ عمومی انسانها را متوقف کند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 13:13  توسط سعید آقام علی  | 

آذر ۸۶ بود، تا آن زمان جنوب نرفته بودم،شب بود که رسیدم چیزی تهوع آوری در کار بود که نمی گذاشت دریا را بشناسم هرچه نشستم و سیگار کشیدم دیدم نمی توانم این تند بی ساحل را بی حس تهوع تحمل کنم . اما خلاصه پس نشست و من با ولع یک پیر دختر باکره با ساحل هم بستر شدم و این را زاییدم .

اثر سعید آقام علی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:7  توسط سعید آقام علی  | 

 خسته ای ؟ شبها خواب میبینم ، در انتهای تمام نقبهایی که می لغزم کسی عرق می ریزد ، کسی جان می کند و من ناظر بی دست و پای  درد بازوهای تو ، دنبال سیگار میگردم ! تو مچاله می شوی ، کبود می شوی ، چیزی نمانده خفه شوی از بخار آب و کف صابون و دود سیگار من ومن می لغزم در چرک آب و عفونت فاضلاب، تا آن کس که در میان کاشی های سفید کارخانه ی جنازه سازی نقب میزند مته اش در من به گه بنشیند ، تا این بار جنازه را با ادراکی تازه هجی کند . از خواب که می پرم ، وحشت زده، دو رکعت بی وضو میشاشم !

 تو هنوز خواب میبینی؟ مست مست که می شوم با سرعت می کوبم به آنکه از فرعی بیرون آمده ! میان زمین و آسمان از هوش می روم ! بخشی هست که از کار نمی افتد مثل دوچرخه ی سرنگونی که چرخش در هوا می چرخد ، دهان های گرسنه برای گرفتن انگشتهایم انتظار می کشند ، هر ده انگشتم را نیشتر می زنم ،می فهمی که ؟ پستان شدن، مکیده شدن !

 ساعت 5 عصر نبود ؟ اسم عطرها را نمیدانم ، برای پیدا کردنش باید بوبکشم ، سرم درد میگیرد ، می لرزد ! مشتی قرص مرحم می کنم ، خواب نشئگی در 5 عصر از زمین بلندم می کند ! در انحنای سینه چرتم پاره می شود سیگاری روشن می کنم با کام اول می لغزم میان عطر گم شده . نگفتم کمتر بزن ؟ چرتم پاره می شود . کام آخر را می گیرم !

 خوش گذشت ؟ گاهی در امتداد خط سفید جاده به کوه می رسم و می ترکم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:14  توسط سعید آقام علی  | 

راه می روم ! چهار قدم به جلو و دور می زنم ! چهار قدم و باز دور می زنم ! سبز چه رنگ بدی است ! وقتی درست روی چهار ! میخکوب کند آدم را ! سبز چرک ، سبز زبر و خشن ! درست همین طور وقتهاست که مجبور می شوی ٬ سرت را به زیر بیندازی و دهانت را باز کنی و با صدای بلند فکر کنی که شاید بشکنی این چهار ابلهانه و بی رحمانه را و من راه می روم در چهار دیواری سلولم وبه هیچ چیز نمی اندیشم و من راه می روم و تکرار می کنم : " من راه می روم در چهار دیواری سلولم و به هیچ چیز فکر نمی کنم ! " ٬ تکرار می کنم ، دهانم خشک می شود ، کلمات تبدیل به نت خسته ی یکنواختی می شوند و من فکر می کنم !  کلمات بی معنا در تکرار و فراموشی کج و کوله می شوند ! من یادم می آید ، وقتی هلم داد ! وقتی دلم می خواست با مشت صورتش را له کنم و مجبور بودم التماس کنم : " نشکن ... صبر کن ! نشکن ..." ! چشم انتظار ها گریه می کردند و زیر پای این کوتوله ی احمق له می شدند ! سه تا بودند ! هر طوری بود یکی از چشمها را حذف کرده بودم تا آن یکی که هست به تمامی باشد ! یگانه . خمیر نان را ساعت ها ورز می دادم ٬ بعد می گذاشتم لای مشمع و ساعت ها بالای سرش می نشستم تا عرق کند ٬ عرق که می کرد آماده بود ! دوبار ورز می دادم و شروع می کردم ! هر بار یک آزمایشی می کردم ! مثلا یک بار با شامپو ! خشک شدن خمیر را به تعویق انداختم ، یک بار هم تصمیم گرفتم با خاک قند برای صورتک ها ٬ سفیدی چشم بسازم ! بعد که با صدای چرخ ِ غذا بیدار شدم ٬ دیدم ! چشم انتظاری که ساخته ام ٬ گریه می کند ! قندها ... شره کرده بودند ...  " نشکن حرامزاده !  نشکن " ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 12:28  توسط سعید آقام علی  |