|
- لابد لازم است که می سازم ! جان ِ سگ که ندارم ! اصلن بگذار از هم بپاشد ، چه اهمیتی دارد ؟ مهم همین جانی است که می کنم ! جانی که می کند ! بلند شو رفیق ، بلند شو ...


من کشاورزم ، بنده ی خاک
کارگرم ، زر خرید ماشین
مهاجرم ، خدمت گزار شما همه !
من مردمم : نگران ، گرسنه ، شوربخت
که با وجود رویای آزادی و برابری هنوز محتاج کفی نانم ...
رفقا ! ما در جهانی رعب انگیز شروع به حیات کردیم . ما در سرزمینی تولد یافتیم که پس از یک قرن مبارزه برای آزادی تنها به قطر میله های قفسش افزوده شده است . ما متولدین دهه شصت هستیم و کم نیستند از ما که در تابستان شصت و هفت به دنیا آمده اند ! بعید نیست دقیقن همان لحظه ای که شیون حیات سر می دادیم ، سلاخی تیر خلاصی را بر سر آزادی خواهی شلیک می کرد تا گورستان خاوران لکه ی سرخی شود بر تاریخ ما ... قصه پایان نیافته است . کودکان هنوزهم در سرزمینی به دنیا می آیند که آزادی خواهانش در زندان روزگار می گذرانند . رفقایی که به جرم تلاش برای داشتن زندگی انسانی تر و مبارزه برای دنیایی خالی از ظلم و استثمار پشت دیوارهای سبز رنگ بتنی بند 209 اوین ، مورد آزار و شکنجه قرار گرفته اند . اما نمی شود برای رهایی به انتظار عروج این کودکان نشست چرا که اگر چنین خیزشی امکان داشت ، شما نیز می بایست ققنوس وار از خاکستر مردگان خاوران به پا می خواستید . رفقا ! ما این موقعیت تاریخی را داریم که یک سرکوب عریان را از سوی مجریان قانون ناظر باشیم . مجریان نظم عمومی ، امنیت ملی ، حافظان تمام مفاهیم اسطوره گشته ی جامعه ی سرمایه داری . این رسالتی تاریخی بر دوش ما می گذارد تا چون سنگربانان آگاهی علیه منطق ضد انسانی جهان امروز بشوریم .
ارعاب ، تهدید ، زندان ، شکنجه و اعدام ! همه ابزاریند لازم برای حفظ وضعیت موجود و نمی شود با پذیرش این منطق بیمار انتظار داشت ، عوامل سرکوب از جامعه حذف شوند .
مادامی که منطق مالکیت خصوصی و قانون سود و سرمایه بر بازار حاکم است نمی شود چشم امید داشت که کارگران معترض از سوی نیروهای انتطامی مورد حمله قرار نگیرند ، تا زمانی که عقلانیت بازار می شود دزدیدن نیروی کار کارگران نمی توان متوقع بود که به جای کارگران هفت تپه ، عاملان استثمار مورد محاکمه قرار گیرند ، چرا که یک اعتصاب کارگری نشانه ای است از تضاد کار و سرمایه و برای دوام منطق بازار لازم است که بر این تضاد سرپوش گذاشته شود . پس چه طور می شود خواهان از بین رفتن نهادهای سرکوب شد وقتی مجری نظم موجود برای رفع تضادهای درون جامعه ، نیاز مبرم به سرکوب دارد . اگر رفقای ما در بند هستند ، اگر زندان ها پر است از فعالین سیاسی ، وظیفه ی ماست که پیش از اعمال فشار برای رهایی این انسان های آزاده به عامل تضاد بیندیشیم . تضاد آزادی با جامعه ای دربند ، تضاد برابری با حکومت سرمایه .
اگر چه نهاد حاکم مجبور است در برابر فشارهای اجتماعی عقب بنشیند و حداقل بعضی از این رفقا را آزاد کند ، اما آیا با آزادی این رفقا رسالت ما به انجام رسیده است ؟ آیا با آزادی یک زندانی سیاسی تضاد عامل سرکوب از بین می رود ؟ به طور قاطع باید گفت : خیر ! این تضادها همچنان به قوت خود باقی است و در لایه های مختلفی مورد سرکوب قرار می گیرند ! پس خطاب به شما رفقا ! فریاد می کنم ؛ برای رهایی از آفت سرکوب برای جهانی انسانی تر تلاش کنید ! جهانی استوار بر پایه ی آزادی و برابری ! جهانی خالی از استثمار و سرکوب ...
محمد پور عبدالله را حدود ساعت هفت صبح روز بیست و چهارم بهمن دستگیر کردند . این خبر را به اشکال مختلف می شود لفت و لعاب داد ، اما واقع امر این است که تعرض جمهوری اسلامی به نیروهای آزادی خواه و برابری طلب نیاز به اثبات ندارد و هر تلاشی برای خبر سازی و تبلیغات به نوعی عبث جلوه می کند . به یاد دارم ٬ زمانی تعلیق ٬ اخراج ٬ ارعاب و احکام انضباطی برای دانشجویان به عنوان مهم ترین پروپاگاند خبری مورد استفاده قرار می گرفت ٬ اما اکنون دیگر این اخبار به مثابه امری طبیعی دیگر توان جلب توجه را ندارند . دستگیری و زندان نیز در تداوم خود از این امر مستثنا نیست و به سادگی تبدیل به اخبار روزمره می گردد . همین طور که در گذشته ای نه چندان دور ٬ قتل و اعدام آزادی خواهان به اخباری در ردیف اخبار هواشناسی قرار گرفت . از خود بیگانی عمومی ، مسخ تدریجی و تلاش برای آدابته شدن با شرایط مسیری است که ما را به سوی بربریت سوق می دهد . هر روزه به ما توصیه می شود تا از دیوانگی دست برداریم . هر لحظه هستند انسانهایی که تلاش می کنند تا ما را آگاه کنند از آنچه برسر مان می آید و کوچکترین واکنشی را در اجتماع بوجود نمی آورد ٬ تا به ما بفهمانند که چیزی بیش از گوشت قربانی نیستیم . این تلاشی است که اجتماع برای رفع مسئولیت از خود در پیش می گیرد ! تلاشی برای فرار از خود . موانع را از سر راه ماشین آدم کشی بر می دارند تا در برابر سکوت خود احساس عذاب نکنند و اگر کسی این منطق را نپذیرد ٬ متهم به جنون می شود ... گیرم جنونی مقدس که او را تبدیل به اسطوره ای دست نیافتنی می کند . دامی بزرگ برای قرطینه کردن انسانیت و توجیه بربریت . بهترین راه سرکوبِ مبارزینی که برای اسطوره زدایی از اجتماع خود به پا خواسته اند تبدیل آنان به اسطوره است . ما دچار جنون نیستیم . نپذیرفتن آگاهی کاذب شما تلاشی است برای زنده ماندن آگاهی و این تنها راهی است که می تواند مسخ عمومی انسانها را متوقف کند ...
آذر ۸۶ بود، تا آن زمان جنوب نرفته بودم،شب بود که رسیدم چیزی تهوع آوری در کار بود که نمی گذاشت دریا را بشناسم هرچه نشستم و سیگار کشیدم دیدم نمی توانم این تند بی ساحل را بی حس تهوع تحمل کنم . اما خلاصه پس نشست و من با ولع یک پیر دختر باکره با ساحل هم بستر شدم و این را زاییدم .

خسته ای ؟ شبها خواب میبینم ، در انتهای تمام نقبهایی که می لغزم کسی عرق می ریزد ، کسی جان می کند و من ناظر بی دست و پای درد بازوهای تو ، دنبال سیگار میگردم ! تو مچاله می شوی ، کبود می شوی ، چیزی نمانده خفه شوی از بخار آب و کف صابون و دود سیگار من ومن می لغزم در چرک آب و عفونت فاضلاب، تا آن کس که در میان کاشی های سفید کارخانه ی جنازه سازی نقب میزند مته اش در من به گه بنشیند ، تا این بار جنازه را با ادراکی تازه هجی کند . از خواب که می پرم ، وحشت زده، دو رکعت بی وضو میشاشم !
تو هنوز خواب میبینی؟ مست مست که می شوم با سرعت می کوبم به آنکه از فرعی بیرون آمده ! میان زمین و آسمان از هوش می روم ! بخشی هست که از کار نمی افتد مثل دوچرخه ی سرنگونی که چرخش در هوا می چرخد ، دهان های گرسنه برای گرفتن انگشتهایم انتظار می کشند ، هر ده انگشتم را نیشتر می زنم ،می فهمی که ؟ پستان شدن، مکیده شدن !
ساعت 5 عصر نبود ؟ اسم عطرها را نمیدانم ، برای پیدا کردنش باید بوبکشم ، سرم درد میگیرد ، می لرزد ! مشتی قرص مرحم می کنم ، خواب نشئگی در 5 عصر از زمین بلندم می کند ! در انحنای سینه چرتم پاره می شود سیگاری روشن می کنم با کام اول می لغزم میان عطر گم شده . نگفتم کمتر بزن ؟ چرتم پاره می شود . کام آخر را می گیرم !
خوش گذشت ؟ گاهی در امتداد خط سفید جاده به کوه می رسم و می ترکم.
راه می روم ! چهار قدم به جلو و دور می زنم ! چهار قدم و باز دور می زنم ! سبز چه رنگ بدی است ! وقتی درست روی چهار ! میخکوب کند آدم را ! سبز چرک ، سبز زبر و خشن ! درست همین طور وقتهاست که مجبور می شوی ٬ سرت را به زیر بیندازی و دهانت را باز کنی و با صدای بلند فکر کنی که شاید بشکنی این چهار ابلهانه و بی رحمانه را و من راه می روم در چهار دیواری سلولم وبه هیچ چیز نمی اندیشم و من راه می روم و تکرار می کنم : " من راه می روم در چهار دیواری سلولم و به هیچ چیز فکر نمی کنم ! " ٬ تکرار می کنم ، دهانم خشک می شود ، کلمات تبدیل به نت خسته ی یکنواختی می شوند و من فکر می کنم ! کلمات بی معنا در تکرار و فراموشی کج و کوله می شوند ! من یادم می آید ، وقتی هلم داد ! وقتی دلم می خواست با مشت صورتش را له کنم و مجبور بودم التماس کنم : " نشکن ... صبر کن ! نشکن ..." ! چشم انتظار ها گریه می کردند و زیر پای این کوتوله ی احمق له می شدند ! سه تا بودند ! هر طوری بود یکی از چشمها را حذف کرده بودم تا آن یکی که هست به تمامی باشد ! یگانه . خمیر نان را ساعت ها ورز می دادم ٬ بعد می گذاشتم لای مشمع و ساعت ها بالای سرش می نشستم تا عرق کند ٬ عرق که می کرد آماده بود ! دوبار ورز می دادم و شروع می کردم ! هر بار یک آزمایشی می کردم ! مثلا یک بار با شامپو ! خشک شدن خمیر را به تعویق انداختم ، یک بار هم تصمیم گرفتم با خاک قند برای صورتک ها ٬ سفیدی چشم بسازم ! بعد که با صدای چرخ ِ غذا بیدار شدم ٬ دیدم ! چشم انتظاری که ساخته ام ٬ گریه می کند ! قندها ... شره کرده بودند ... " نشکن حرامزاده ! نشکن " ...