تبليغاتX
روز نوشت
>

راه می روم ! چهار قدم به جلو و دور می زنم ! چهار قدم و باز دور می زنم ! سبز چه رنگ بدی است ! وقتی درست روی چهار ! میخکوب کند آدم را ! سبز چرک ، سبز زبر و خشن ! درست همین طور وقتهاست که مجبور می شوی ٬ سرت را به زیر بیندازی و دهانت را باز کنی و با صدای بلند فکر کنی که شاید بشکنی این چهار ابلهانه و بی رحمانه را و من راه می روم در چهار دیواری سلولم وبه هیچ چیز نمی اندیشم و من راه می روم و تکرار می کنم : " من راه می روم در چهار دیواری سلولم و به هیچ چیز فکر نمی کنم ! " ٬ تکرار می کنم ، دهانم خشک می شود ، کلمات تبدیل به نت خسته ی یکنواختی می شوند و من فکر می کنم !  کلمات بی معنا در تکرار و فراموشی کج و کوله می شوند ! من یادم می آید ، وقتی هلم داد ! وقتی دلم می خواست با مشت صورتش را له کنم و مجبور بودم التماس کنم : " نشکن ... صبر کن ! نشکن ..." ! چشم انتظار ها گریه می کردند و زیر پای این کوتوله ی احمق له می شدند ! سه تا بودند ! هر طوری بود یکی از چشمها را حذف کرده بودم تا آن یکی که هست به تمامی باشد ! یگانه . خمیر نان را ساعت ها ورز می دادم ٬ بعد می گذاشتم لای مشمع و ساعت ها بالای سرش می نشستم تا عرق کند ٬ عرق که می کرد آماده بود ! دوبار ورز می دادم و شروع می کردم ! هر بار یک آزمایشی می کردم ! مثلا یک بار با شامپو ! خشک شدن خمیر را به تعویق انداختم ، یک بار هم تصمیم گرفتم با خاک قند برای صورتک ها ٬ سفیدی چشم بسازم ! بعد که با صدای چرخ ِ غذا بیدار شدم ٬ دیدم ! چشم انتظاری که ساخته ام ٬ گریه می کند ! قندها ... شره کرده بودند ...  " نشکن حرامزاده !  نشکن " ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 12:28  توسط سعید آقام علی  | 

گاهی انصراف می دهی . جاکن می شوی . حتما از نو شروع می کنی ! اما این تمام ماجرا نیست . ماجرا سرو ته دارد ، گره ! سر دارد. حتی اگر پیدا نباشد . ممکن است تا فی خالدون فرو رفته باشد یا اصلا فسیل شده باشد . مشمول قانون نیوتن شده باشد و بشود گاز متان و از لای پایت در برود . بازهم هست ! باید وقتی گوش کودکیم را با میخ سوراخ می کردند ! شیون می کردم ! باید شکایت می کردم . نباید خون چکان راه بیفتی و سکوت کنی . اما کسی نیست که یادت بدهد . وقتی هم بازجویی شروع می شود بیشتر سکوت می کنی .
" -  آخه ذلیل مرده بگو کی ... ؟؟؟ "
اما لازم نبود کسی به من سه ساله یاد بدهد غربتی یعنی چی ! این از آن دست قوانینی بود که با اولین قدمهایی که توی کوچه برمی داشتی می آموختی . با غربتی نباید در گیر شوی ! نه بخاطر این که پابرهنه است ! نه بخاطر این که از تو قوی تر است ! چون تو یک شهری منفردی ! یک انزوای مجرد و غربتی یک قبیله ... یک طایفه . باید با غربتی بجنگی ٬ وگرنه بچه خوبی هستی . کوچه جای تو نیست !
در عین حال که قانونی را رعایت می کنی ٬ قانونی را می شکنی ٬ انتخاب با خود توست حتی اگر قوانین متناقض باشد . همین ها بود که فکرم را مشغول می کرد و نمی گذاشت بازی را تمام کنم ، شیون کنم ، شکایت ببرم ! من حسن را زدم و پنج تن از اعضای قبیله ٬ من پنجاه سانتی را یک متر از زمین بلند کردند و در گوشم میخ کوبیدند و من سکوت کردم در غرور خویش . تا امروز بعد از بیست وپنج سال با بینی خون چکان راه بروم وسیگار بکشم .
اینها تلمبار می شود . اگر ننویسی فراموش می شود . بعد که سرت را پایین می اندازی و می روی . باید سکوت کنی . هیچ توضیحی نداری . چون سرش پیدا نیست . هر بار که می روی باید رنج رفتن دیگری را به خودت یاد آوری کنی .
حالا این می شود کل ماجرا ! موجود منفردی که در سکوت محو می شود تخمی تخمی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 14:40  توسط سعید آقام علی  | 

تهران به عنوان یکی از بزرگترین کلان شهرهای جهان قشر عظیمی از کارگاه داران را در خود جای داده است . آیا باید این را دلیل بر ناقص بودن شکل سرمایه داری در ایران دانست.یا این که باید مانند وابستگان مکتب ساختاری – کارکردی جوامع را نه به چند طبقه ی اصلی بلکه به اقشار متعدد شغلی تقسیم کرد؟
شکل گیری طبقه ی پولوتاریا( رنجبران) با انحلال بخش عظیمی از طبقه متوسط (پیشوران) رابطه مستقیم دارد. روابط حاکم بر مناسبات کالایی و پولی پیشه وران چیست؟ 1-کارفرمای پیشه ور به شکلی نسبی (با واسطه ای کم) ارتباط نزدیک با مصرف کنندگان دارد.واز این رو ارزش کارخویش را به شکلی کامل یا متناسب با نیازهای اقتصادی خویش در یافت می نماید .از ان روارزش اضافی بدان معنا که حاصل کار اضافی وارزان باشد شکل نمی گیرد. 2- کارگر پیشه ور با کارفرمای خود رابطه ی استاد شاگردی دارد . کارگر پیشه ور در طی دوران کارگری در واقع آموزش می بیند برای روزگاری که قرار است کارگاهی دایر کند و حکم کارفرما را پیدا کند . کارگر پیشه ور دارای استقلال نسبی است چرا که تغییر شاگرد برای استاد خوشایند نیست . در واقع تربیت شاگرد تازه ساده نیست و هزینه ی گزافی را بر استاد تحمیل خواهد کرد. از این رو استاد با ید رضایت شاگرد را در نظر داشته باشد.
تهران به عنوان یکی از بزرگترین کلان شهرهای جهان قشر عظیمی از کارگاه داران را در خود جای داده است . آیا باید این را دلیل بر ناقص بودن شکل سرمایه داری در ایران دانست.یا این که باید مانند وابستگان مکتب ساختاری – کارکردی جوامع را نه به چند طبقه ی اصلی بلکه به اقشار متعدد شغلی تقسیم کنیم. (( در این متن سعی میکنم مناسباتی را که بر کارگاههای کنونی حکمفرماست بیان کنم. اما آنچه در این مناسبات دچار تحول شده دریک پروسه زمانی اتفاق افتاده است .توالی زمانی این تغییرات بدون ذکر قید زمان بیان خواهد شد.)) تغییر مناسبات در عرضه ی کالا توان پخش را تا حد زیادی از کارفرمای پیشه ور گرفت.در این زمان است که دلالان یا بنگاه داران ( من از لغت بنک دار که در زبان کوچه استفاده میشود بهره خواهم گرفت) نقش پخش کننده را در ابعاد وسیع به عهده گرفتند . این بنک داران وضیفه ی پخش یک نوع کالا را به عهد دارند( بنک دار کفش) با شکل گیری بنک داری امکان خرید سریع و متنوع برای فروشگاهها ایجاد شد .این نوع عرضه تا حد زیادی باعث ازبین رفتن ضرورت تجمع کارگاهها در یک راسته ی بازار یا بازارچه شد. بدین ترتیب کارگاه داران بخشی از استقلال خویش را از دست دادند ودچار اختلالاتی در درآمد شدند . بدین گونه بخشی از آنان داوطلبانه یا به حکم ضرورت ملک خود را به همان بنک داران واگذار کردند ودر جای در اطراف بازار با هزینه کمتر کارگاه وسیع تری دایر کردند . بنک داران در یک رشد اقتصادی زود هنگام امکان این را یافتند تا بین کارگاهها و عرضه کنند گان مواد اولیه نقش واسطه را بازی کنند . در طی همین پروسه بنک داران بهترین شرایط را پیدا کردند تا عرضه ی ماشین آلات مربوط به صنف خود را در دست بگیرند . در پی رشد روز افزون صنعت و تکامل ماشین آلات کارگاه دار مجبور است ابزار تولید جدید را که باعث رشد تولید وبهبود کیفیت و احتمالا به انگاره اینان باعث افزایش درآمد خواهد شد را از بنک داران تهیه کنند . این گونه است که بنک داران در طی یک مدت زمان نه چندان طولانی تسلط خود را بر یک صنف تولیدی تکمیل کردند. تقریبا نسبت بنک داران به کارگاه ها دراین دوران یک به صد است . کارفرمای پیشه ور یک باره تمام استقلال خویش را از دست رفته می بیند. ملک خود را که دسترسی خوبی داشت از دست داده است . ابزار تولید ش از انحصار خارج گشته و ماندگاری ندارد . علاوه براین برای ترمیم وبه روز سازی ابزار تولید به غیر خود وابسته است. در طی از دست دادن امکان عرضه مستقیم تا حد زیادی استقلال خویش را در قیمت گذاری نیز از دست داده است. حالا قیمت کار را بنک دار مشخص می کند . در واقع ارزش مواد اولیه با احتساب سود بنک دار از دایره ی قیمت گذاری خارج می شود . در این مرحله از مناسبات اصطلاح کار مزدی کردن مفهوم پیدا می کند.در واقع کارفرما موظف می شود هنگام قیمت گذاری مقدار کار انجام شده را محاسبه کند و بنک دار این مقدار را می پردازد. یعنی حالا بنک دار دیگر صاحب کارخانه ایست با 500 کارگر(( این رقم با نسبت یک به صد بین بنک دار و کارگاه ها با احتساب هر کارگاه با پنج کارگر تقریب زده می شود)) این کارخانه ها بی هیچ هزینه جانبی در سطح شهر برای بنک دار شکل می گیرد کارخانه های حقیقی که در یک نظام مندی مخفی مشغول به تولید هستند . کارگران این کارخانه ها هیچ گونه حقی برای خود متصور نیستند ( بیمه و مزایای حداقلی برای این کارگران چیزی شبیه به یک رویا ست ) بنک دار در برابر این کارگران هیچ مسئولیتی ندارد . کارگران این کارخانه ها از آنجا که منفک از یک دیگر مشغول به کار هستند از هیچ گونه قدرت اعتصاب یا اعتراض بر خوردار نیستند . کوچک ترین نوسانات بازار در زندگی این کارگران تاثیرات آنی دارد بی این که امنیتنی حداقلی برایشان در نظر گرفته شده باشد . اما تا اینجا هنوز فشار اصلی یا خلع سلاح نهایی اتفاق نیفتاده است این اتفاق زمانی می افتد که کارگران حرفه ای گشته قصد ایجاد کارگاه می کنند از آنجایی که اینان از هیچ پشتوانه ی مالی و اعتباری برخوردار نیستند به شدت به بنک دار وابسته می شوند و تعیین مزد کار را به بنک دار وا گذار می کنند . کارگر کارفرما گشته شروع به انجام کار اضافی می کند تا مزد بیشتری ببرد . این تعیین مزد , کارفرما یان پیشین را نیز تبدیل به کارگرانی می کند که مزدشان از سوی بنک داران تعیین می شود در پی گسترش این مناسبات قدرت بنک داران به نسبت پیشین پنج برابر میشود . اینک بنک دار با داشتن کارخانه ای با بیش از 2500 کارگر( تصاعدی بودن این آمار در نظر گرفته نشده است) امکان این را می یابد تا سهام عمده ی کارخانجات بزرگ را که مواد اولیه تولید می کنند را بدست بگیرد . یا وارد کردن ابزارالات و مواد خام را نیز به دست می گیرد .این بنگاه اقتصادی که دراین رشد اقتصادی تبدیل به یک کلان سرمایه دار گشته( نسبت درآمد این بنگاه با یک کارگر چندین هزار برابر است) در حاکمیت نیز نقش پیدا می کند و تضمینی می شود برای ادامه پیدا کردن این مناسبات( قوانین کار جمهوری اسلامی کاملا با این مناسبات منطبق است) . این چنین است که کارخانه داران بزرگی چون ایران خودرو و ایساکو و... به جای اینکه متناسب با تولیداتشان در صدد گسترش کارخانه هایشان باشند از این فرصت ایده ال استفاده کرده وبا برقراری ارتباط با کارگاه های خرد کارخانه ی خود را به شکلی مخفی گسترش می دهند. این جریان برای شناسایی نشانه های فراوانی دارد اما یکی از مشخص ترین این نشانه ها منطبق بودن این سبک تولید با تولید کارخانه ای ست . تولید کارخانه ای یک دست و اتیکت دار است و به شکل گسترده پخش می شود . در ایران بسیاری از صنایع از جمله صنعت پوشاک , کیف , چوب, کفش, شیشه, لوازم یدکی , و... در سیطره ی این مناسبات قرار دارند . وظیفه ی جنبش چپ در چنین شرایطی شناسایی آماری این کارگران و ایجاد یک اتحاد در بین اینان می باشد به گمانم نمی شود انتظار شکل گیری یک حرکت خود به خودی بین این سطح از کارگران داشت اگر چه ممکن است یک آگاهی طبقاتی بین اینان وجود داشته باشد اما با شرایطی که یاد آور شدم پذیرفتن مسئولیت سازمان دهی این کارگران بدون شک به گردن احزاب چپ خواهد بود. اگر ما نخواهیم جان بکنیم و اگر در غالب یک حزب انقلابی فعالیت نکنیم هیچ معجزه ای اتفاق نمی افتد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 14:39  توسط سعید آقام علی  | 

نفوذ می کند، رخنه . نه درد نه اندوه نه چیزی مانند خستگی . درد که باشد آشناست یا اگر خستگی باشد می روی پیش دوستی، رفیقی، افیونی ساز می کنی . اما هیچ کاری از من بر نیامد ِ تا به حال،از خیابانها که نا امید می شوم پاهای مجروح شده از لجاجت را به خانه می برم , آدم وقتی سر لج می افتد بعدش می رود حمام تا با سنگ پا تاول را به خون بنشاند . باید به خون ختم شود اما این خونه آبه ها کاشی های حمام را هم لک نمی کند . باید حرف بزنم صدایم زیادی بی حوصله است. شکارم را زود خسته می کند. این است که برایش می نویسم - تا به حال شده از فرط اندوه فریاد کنی ؟ ... نباید شروع کنم! خورده می شوم! دریده می شوم . وقتی نمی دانی چه باید بگویی ،می شوی کژدم، خودت را می زنی تا بیشتر از این یاوه نگویی.
بیرون مانده ام ،بیرون، کلون در مثل فالوسی در چشمم فرو می رود . جر خورده این جفت حلقه ی بیشعور از بس باز مانده ، آب ش که می اید پلک می زنم و را ه می افتم . راه می افتم تا به پینه برسم، به کرگدن ، به باغ وحش که می رسم شل می کنم ( اما نه آن طور که می خواستند ! وقتی مدیر مدرسه ، ناظم ، یا باز جو می گوید شل کن ! یعنی می خواهند تا دسته فرو کنند یعنی باید دو دستی دو پا بودنت را بچسبی تا به گا نرود تا چهار پا نشوی ) شل می کنم تا دسته کم نشخاری کنم ! حواسم جمع است کسی نمی بیند. اما دلم آشوب می شود مثل وقتی توی مستراح شل می کنم ! مثل وقتی به امیر آقای گفتم نگاه نکن رفیق ... به باغ وحش که می رسم اسمش را می گزارم اندوه و تند تند سیگار می کشم دلم می خواهد به چیزی نگاه کنم، یا دروغ چرا ! چیزی پیدا کنم تا به چشمم اماله کنم تا آبش بیاید . ابش بیاید تا با خودم بگوییم اندوه است . یک شب خواب دیدم یا میان چرت به شهود رسیدم یادم نیست بهر حال مته را دیدم ، خالی کرده بود و هرز می گشت . از همان شب دیگر نشد بگوییم اندوه است درونم فرج پیر زنی است که هرچه ذهنم تلنبه بزند به ارگاسم نمی رسد تنها جریان مشکوکی از این حرکت مدام درونم می چرخد مته می چرخد و تنها همین جریان مشکوک را حس میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 14:39  توسط سعید آقام علی  | 

روی تخت قلت می خورم .فنر خوشخواب به پهلویم فرو می رود . چهره ام در هم می رود سیگاری آتش می کنم و دود را جوری فرو می دهم که با صدای ناله ام در هم آمیزد. این فنر همین دیشب بیرون زد تو متوجه نشدی ، وقتی پریدی توی سرم یکهو سنگین شدم حجیم شدم به علاوه ی تو شدم واین اصلا عجیب نیست که این بیچاره فنرش در رفت ، می دانی فرق می کند، روی یخ که راه می روی بهتر است اگر از زخامتش مطمئن نیستی خودت را پهن کنی آن وقت ترک نمی خورد وقتی دوتای خودمان را پهن می کردیم روی تخت خطری تهدیدمان نمی کرد اما اگر قرار باشد وقت و بی وقت همین طور بی هوا بپری توی سرم معلوم نیست چند فنر دیگر به من فرو رود .
آرام می چرخم فنر خم می شود زخمم را باز می کند و در یک آن پهلویم پاره می شود . ناله می کنم حالا بخشی از من نیست و این به آن رفتن بی هنگام تو نمیماند . یک تکه ی خون چکان سر فنر جان میدهد ومن همین طور مبهوت نگاه می کنم به دور شدنت خون بهترین نشانه است که چشم ردی را کم نکند.
بلند می شوم صدای زنگ وادارم کرده است اما دلم می خواهد رد خون را تا پای در بکشم . از چشمی نگاهش می کنم پشت به در ایستاده پس کله اش را می بینم در را باز می کنم و بر می گردم روی تخت . رد خون را نمی گیرد صدایش از آشپزخانه می آید . خودم را ول می کنم روی تخت، چشمهایم را می بندم . می آید کنارم مینشیند تخت زیرش له می شود کمی به سمتش کشیده می شوم پهلوی سالمم می چسبد به کپلش سرش را می خواراند سیگارم را می قاپد سرم داغ می شود زیر لب فحش می دهد سعی می کند مرا کنار بزند غلت می زنم حال آن تکه ی مرده در من است
اتاق تاریک شده و تخت دیگر فشار غریبه ای را تحمل نمی کند . دارد خوابم میبرد اما این درد نمی گزارد نه اشتباه نکن زخمم دیگر کاملا بی حس است اما درهم رفتگی چهره ام درد می کند ،عضلات صورتم درد می کند . بلند می شوم این بار با احتیاط بیشتری تا زخمم خون ریزی نکند فنر کم کم از من خارج می شود اما یکهو تمام اینرسی اندامم فروکش می کند و می افتم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 14:37  توسط سعید آقام علی  | 

قدرت پدیده ی کثیفی است و ما در پی تسخیر این کثافتیم . در ارزیابی قدرت سیاسی تقریبا تمامی نیروهای سیاسی به این امر معتقدندکه قدرت سیاسی الوده به کثافت است . از برداشت روسوی گرفته تا ماکیوالیستی و آنارشیستی و مارکسیستی . نیروهای راست عموما در تریبونهای عمومی سعی در انکار این امر دارند . اما در پس زمینه ی اندیشه اشان این کثافت را مثبت ارزیابی کرده واین امر را از خصایص قدرت می دانند. " یا به زبان دیگر آن را به خصوصیات ذاتی انسان ارجاع می دهند "و چنین ساختاری را برسازنده ی نظم اعلام می کنند . آنارشیستها به عنوان رسمی ترین نیروهای ضد قدرت شناخته می شوند و مسلما همین نگرششان باعث می شود هرگز در دایره قدرت قرار نگیرند چرا که تخاصمشان تنها با قدرت حاکم نیست و هر اوتوریته ای را در دایره ی این تخاصم قرار می دهند . .و اما مارکسیستها برخوردی چند وجهی با مقوله ی قدرت دارند . از سوی دولت را نماینده ی قدرت می دانند که نقشش سرکوب یک از دو طبقه ی متخاصم( پرولتر و بورژوا) است . و بر کثیف بودن نقش سرکوبگرانه ی دولت صحه میگزارند اما از سوی با این که ماهیت دولت را تغییر ناپذیر میدانند خود برای بدست گیری قدرت دست به ایجاد دولت خواهند زد و ایجاد جامعه سوسیالیستی را بدون ایجاد دولت امکان پذیر نمی دانند .
 * مالکیت قدرت سیاسی با کیست ؟
دولت را به نوعی می توان اصلی ترین نهاد صاحب قدرت در یک سیستم معرفی کرد . اگر سیستم حاکم کنونی را از لحاظه تاریخی سیستم مرجع در نظر بگیریم موتور مولد آن منطق سود و سرمایه است که برای حفظ خود نیاز به نهادهای سرکوبگرو ایدولوپیک دارد تا منطق خود را به عنوان عقلانیت محتوم به پیش ببرد . دولت و زیرمجموعه های آن به شکل مستقل نهادهای مذکور را تشکیل میدهند . حتی نهاد های مدنی ای که شاهرگهای اصلی آموزش و اطلاعات را در دست دارند نیز به نوعی در لوای قانون و دولت کار می کنند .
* ارتباط دولت و سیستم !
گاهن به اشتباه دولت وشکلهای مختلف آن به انواع سیستم ترجمه می شود ، فرضا دولت دمکراتیک یک نهاد دمکراتیک است در دل سیستم حاکم و دولت سلطنتی یک نهاد ارتجاعی در دل همان سیستم آنچه مسلم است برتری نهاد دمکراتیک بر یک نهاد دیکتاتوری است اما شکل گیری این نهاد ها ارتباط مستقیم دارد با نیاز سیستم ، فرضا برای اینکه سیستم سود و سرمایه در عربستان سعودی به خوبی کار کند نیاز به نهادی غیر دمکراتیک و بسته دارد تا به راحتی بر محور فروش مواد اولیه در سیستم جهانی به حیات خویش به عنوان یک هنجار ادامه دهد و این گونه است که پس از سالها مبارزه در مشرق زمین برای دست یابی به حکومت های دمکراتیک کوچک ترین نتیجه ای حاصل نشده است و پس از یک سری تکانه های اجتماعی منطقه در یک حالت ثبات و پذیرش قرار گرفته است . یعنی آنان که سیستم را پذیرفته اند پس از چندی مجبور به پذیرش نیاز سیستم هم شدند و دست از مبارزه با دولت کشیدند .
* دولت و قدرت
با این که مالکیت دولت درقدرت بدیهی به نظر می رسد اما نمی شود پرولتریای جهان بدون تغییر بنیادی سیستم حاکم و صرفا با تسخیر دولت قدرت را بدست بگیرد. جایگاه دولت در هر سیستمی یکسان است و برای اداری هر سیستمی چه سرمایه داری چه سوسیالیستی الزامی . حیات یک سیستم نیاز به اتوریته دارد و برای داشتن قدرت یک سری نهاد شکل می گیرد که دولت اصلی ترین آن است آنچه مسلم است ماهیت این نهاد ها تغییر نمی کند وهمچنان برای پیشبرد ایدولوژی طبقه حاکم ایفای نقش میکند . در جنگ طبقاتی مسئله برسر خلع قدرت از طبقه حاکم است و طبقه ی پیروز نیز پس از دست یابی به قدرت دولت رابرای حفظ قدرت تشکیل می دهد . یک مطلب کاملا مشخص است مابه عنوان نیروهای کار و تولید کننده ی سرمایه در پی تصاحب قدرت و به دنبال بدست آوردن ثمرات دست رنج خویش هستیم . دنبال قدرت هستیم و این اصلا شکل زیبایی نخواهد داشت این یک جنگ است و هر روزه اشکال مختلف خود را به نمایش می گذارد .
* تفاوت در چیست؟
دولت های کنونی در عین گوناگونی در ساختار, همگی حامی نظم موجودند و در اشکال مختلف دست به سرکوب می زنند . این سرکوبها در یک مخرج واحد مشترکند و آن جنگ با اگاهی و یا ایجاد آگاهی کاذب است و این تفاوت اصلی بین دولتهای سوسیالیستی ودولتهای بورژوازی خواهد بود . چرا که حیات سرمایه داری ارتباط مستقیم دارد با نفی عقلانیت اجتماع چون دوره ی تاریخی اش به سر آمده و نیاز دارد چون سدی بر سر راه خواسته های انسانی عمل کند و دیگری حیاتش در گرو آگاهی طبقاتی است و پیکان قدرتش به سوی تمامی موانعی است که انسان را از روند معقول وانسانی باز داشته است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 14:37  توسط سعید آقام علی  | 

چطور می شود که اندوه یا شادی مبتذل باشد یا اصلا آیا می شود حالتی انسانی را با صفتی تعریف کرد .
مبارزه سیاسی یا عنصر ناراحتی که موجودیتش در سر باز زدن از هنجارها معنا می شود ، چطور دچار یاس می شود . این امری بعید یا نادر نیست ، که تا بوده دیده ایم و باز انگار محکومیم که ناظر باشیم .
ناتوانی در اولین قدم بدنیا می آید ودر هر گامی که به پیش می روی رشد می کند تا می شوی این که ندبه و زاری کنی که : نمی شود . هیچ فایده ای ندارد . اینجا هیچ چیز درست نمی شود . جان کندن بی خود است یا به قولی کار کردن خر است و خوردن یابو .
آیا این تحلیلها در اولین شکست متولد می شوند؟ یا فرضا اوضاع سیاسی ایران در این سی ساله در چه پارت زمانی ملایم تر بوده است که فرد در آن زمان فعالیت خودش را شروع کرده باشد واکنون با تغییر اوضاع به یاس رسیده باشد . آنچه واضح است برا ی این مداحان سیاسی نه وضعیت کنون قابل شناسایی است نه اوضاع گذشته که در ان پراتیک خود را آغاز کرداند . درواقع یاس یک عارضه است از بیماری نا آگاهی . فرد در یک سرگشتگی دست به نزاع می زند و دریک سرگشتگی دیگر می میرد . آیا این یاس برابر است با آن یاس نهلیستی که ما می شناسیم . آنچه مسلم است جنس این دو کاملا متفاوت است .یکی فرزند ناتوانی است ودیگری حرامزاده ای است که از ماتحت بودن بیرون زده .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 14:35  توسط سعید آقام علی  | 


وقتی مشت گره کرده ام به هدف نشست فهمیدم نمی توانم یا اصلا جور دیگری نمی شود . تو مجبوری چاقو را محکم توی دستت بگیری تو مجبوری راه که می روی هوای پشتت را داشته باشی . میدانی وقتی لازم نباشد مواظب پاکن و تراشت باشی این طور می شود خیلی زود می فهمی که اینجا باید کونت را دودستی بچسبی حالا اگر مداد ت را هم بردند ، به تخمت . یاد می گیری چه طور درنده باشی . از پشت نیمکت قد می کشی تو خیابان اربده می کشی تا یکهو مشتت را می بینی که از خون و دماغش خیس شده . و حالا وحشت کنید از حیوان وحشی که منم.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 14:33  توسط سعید آقام علی  |