تبليغاتX
روز نوشت
>

آذر ۸۶ بود، تا آن زمان جنوب نرفته بودم،شب بود که رسیدم چیزی تهوع آوری در کار بود که نمی گذاشت دریا را بشناسم هرچه نشستم و سیگار کشیدم دیدم نمی توانم این تند بی ساحل را بی حس تهوع تحمل کنم . اما خلاصه پس نشست و من با ولع یک پیر دختر باکره با ساحل هم بستر شدم و این را زاییدم .

اثر سعید آقام علی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:7  توسط سعید آقام علی  | 

 خسته ای ؟ شبها خواب میبینم ، در انتهای تمام نقبهایی که می لغزم کسی عرق می ریزد ، کسی جان می کند و من ناظر بی دست و پای  درد بازوهای تو ، دنبال سیگار میگردم ! تو مچاله می شوی ، کبود می شوی ، چیزی نمانده خفه شوی از بخار آب و کف صابون و دود سیگار من ومن می لغزم در چرک آب و عفونت فاضلاب، تا آن کس که در میان کاشی های سفید کارخانه ی جنازه سازی نقب میزند مته اش در من به گه بنشیند ، تا این بار جنازه را با ادراکی تازه هجی کند . از خواب که می پرم ، وحشت زده، دو رکعت بی وضو میشاشم !

 تو هنوز خواب میبینی؟ مست مست که می شوم با سرعت می کوبم به آنکه از فرعی بیرون آمده ! میان زمین و آسمان از هوش می روم ! بخشی هست که از کار نمی افتد مثل دوچرخه ی سرنگونی که چرخش در هوا می چرخد ، دهان های گرسنه برای گرفتن انگشتهایم انتظار می کشند ، هر ده انگشتم را نیشتر می زنم ،می فهمی که ؟ پستان شدن، مکیده شدن !

 ساعت 5 عصر نبود ؟ اسم عطرها را نمیدانم ، برای پیدا کردنش باید بوبکشم ، سرم درد میگیرد ، می لرزد ! مشتی قرص مرحم می کنم ، خواب نشئگی در 5 عصر از زمین بلندم می کند ! در انحنای سینه چرتم پاره می شود سیگاری روشن می کنم با کام اول می لغزم میان عطر گم شده . نگفتم کمتر بزن ؟ چرتم پاره می شود . کام آخر را می گیرم !

 خوش گذشت ؟ گاهی در امتداد خط سفید جاده به کوه می رسم و می ترکم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:14  توسط سعید آقام علی  |