|
راه می روم ! چهار قدم به جلو و دور می زنم ! چهار قدم و باز دور می زنم ! سبز چه رنگ بدی است ! وقتی درست روی چهار ! میخکوب کند آدم را ! سبز چرک ، سبز زبر و خشن ! درست همین طور وقتهاست که مجبور می شوی ٬ سرت را به زیر بیندازی و دهانت را باز کنی و با صدای بلند فکر کنی که شاید بشکنی این چهار ابلهانه و بی رحمانه را و من راه می روم در چهار دیواری سلولم وبه هیچ چیز نمی اندیشم و من راه می روم و تکرار می کنم : " من راه می روم در چهار دیواری سلولم و به هیچ چیز فکر نمی کنم ! " ٬ تکرار می کنم ، دهانم خشک می شود ، کلمات تبدیل به نت خسته ی یکنواختی می شوند و من فکر می کنم ! کلمات بی معنا در تکرار و فراموشی کج و کوله می شوند ! من یادم می آید ، وقتی هلم داد ! وقتی دلم می خواست با مشت صورتش را له کنم و مجبور بودم التماس کنم : " نشکن ... صبر کن ! نشکن ..." ! چشم انتظار ها گریه می کردند و زیر پای این کوتوله ی احمق له می شدند ! سه تا بودند ! هر طوری بود یکی از چشمها را حذف کرده بودم تا آن یکی که هست به تمامی باشد ! یگانه . خمیر نان را ساعت ها ورز می دادم ٬ بعد می گذاشتم لای مشمع و ساعت ها بالای سرش می نشستم تا عرق کند ٬ عرق که می کرد آماده بود ! دوبار ورز می دادم و شروع می کردم ! هر بار یک آزمایشی می کردم ! مثلا یک بار با شامپو ! خشک شدن خمیر را به تعویق انداختم ، یک بار هم تصمیم گرفتم با خاک قند برای صورتک ها ٬ سفیدی چشم بسازم ! بعد که با صدای چرخ ِ غذا بیدار شدم ٬ دیدم ! چشم انتظاری که ساخته ام ٬ گریه می کند ! قندها ... شره کرده بودند ... " نشکن حرامزاده ! نشکن " ...